محتوای هرسیاهی بر ســــیه کار رنگ شود
آنکه می جوید جفا را هر کلامش جنگ شود
چونکه در پهـــــنای دیدش نقطه گشته عاطفه
سایه ای ادراک عقلی برپــــــیامش تنگ شود
دامن عجز را توان با تــــــیغ ایام پاره کــــرد
لیک محال آید زدودن، لکه ای که نــنگ شود
کسر تعقل چــــــیره گردد آتشی جولان کنـــد
جسم عاری از درایت واقــعاْ چون سنگ شود
آنکه ظاهر میــنماید، نیست مطلوب باطنـــــش
درک این معنی فراخ است پای راوی لنگ شود
دامنــت را پاک دار(عابد) کزین لوث زمــــان
پرتو اندیشه ات برقلب مـــجروح چنگ شــود
جمعه خان(عابد)۲ نومبر۲۰۰۹ هالند.
خدایا تسکن دردم اعطا کن
به جان جابرو ظالم جـــــفا کن
چرا بر من چنین احساس دادی؟
بگیر پیکر زغـــم هایم رها کن
مرا مفهوم خلقت درد کشیدن
ندارم نام فـــقط دردم صدا کن
زآه و ناله واجـــماع دردم
به جـــان دشمن خــــاکم بلا کن
علاج درد مزمن خاک میهن
بریز بر آن کمی سوزش دوا کن
غم غربت سراست دوری زمیهن
به وصل آغوشش دردم شفا کن
زیاد او اگر تعلـــل پســـندم
بگیرروح ام و صعودش درهوا کن
به تیغ کند کشندم باک ندارم
مگر از تــیغ ننگ بارم ابا کن
اگرشرط تعالیست خون (عابد)
ندارم من دریغ جــانم فــدا کن
جمعه خان (عابد)۲۶ اکتوبر۲۰۰۹ هالند
تهی گشت سفره ام، زخوردن فقط قسم ماند
دورم زدفترو دیوان، بیادم قلــــــم ماند
چون خاطرم از کسرت غم سیقلی شده
در لوح خاطـــــرمن، نقش پای غم ماند
در ســیر زندگی چوانبار گردیده غــــم
شادی سریع گذشت، بدل ها الم مـــــاند
از شاخسارادب چــــــیده بودم دسته گل
پژمرد ز باد جهالت به جایش عدم ماند
جاویــــــد باشدش نام نیـــکو بعد مرگ
هر آنکه در راه رسالت قـــــــــدم ماند
(عابد)بـــــــــیآموز ز عیاران پاک نهاد
قایم به قول بودند، زایشان کـــــرم ماند
جمعه خان (عابد)۱۱ اکتوبر ۲۰۰۹ هالند
در جستجوکام دل، در آتش فرو روید
بر دامن نیاز، سنگ قناعت بییفگنید
از تخته خیز حوادث،فروغ امید جلوه گرکنید
محموله های خفت و خواب را،
بر باد های تندو تیز گذر، به وامش واگذار شوید
چون جام و جوی هر دو لبالب ز انبار اشک و خون
که گل شاخه های شیاد عصر ما، شگوفان شده کزان
ای خفته گان نیمه ره، رسیده زمان آن
از خون خوشه های خشم اهریمن، خرمنی بپا کنید
از آهء گرم و جانگداز خویش، آتشی زنید بدان
از کمان درایت، مدارید تیر بی هدف رها
چون سینهء مطلوب نمی درد
تا کی در بستر اشکهایء بیدریغ خویش می لمید
بر خیزید که آبستن است زمان، که نوزاد آن
فقط آشوب است و بس.
جمعه خان (عابد)۲۹ سپتمبر۲۰۰۹ روتردام
آنکه پی دل رود، رفت بــــــکام جنون
کسب ثمر چون قلیل، درد فراقش فزون
دل به دریا مزن، موج و خــطر لاجرم
شاهین اندیشه دار، دور ز گرد زبون
از ریی تعقل و فهم، رو به کــــاخ فلک
نیست بکا رگه محل خالی زمکرو فسون
مفهوم این زندگی، نیست فقط بندگــــی
نامی ز خوشتن گذار، باقی بدنیای دون
تکیه به عزمت بکن، چین مپیچ برجبین
از دل خارا بکش،مقصود جان را بیرون
کس زمادر نزاد، حــــاتم طـــایی نــــژاد
سعی رساند ترا، در طی سال و قـــرون
(عابد) سنت پسند، حد وسط پـــــیشه کن
چونکه زافراط روان عوض آب جویخون
۲۱ سپتمبر سال ۲۰۰۹ جمعه خان (عابد)
کزین طوفان که سمتش نیست پیدا
بباید داشت هراس هر پیرو برنـــا
اثر از برف و باران تا کنون نیست
ولی اشکها روان است همچو دریا
حکام شرق و غرب اصرار دارند
که این خطه خطر خیزاست بدنیــا
کدامین گنج درین خاک است مدفن
تراکم کرده این جا گبرو ترســــا
اگر سیر نظرداشــتند به یک جهت
چرا می بود فراوان جنگ ودعوا؟
گمانم درس تاریـــــــخ را نخواندند
به سرمی پرورانند فکر بی جـــــا
به عمق تاریخ ما گر روند پیـــــش
که تصدیق می کنند کار نامه ای ما
به رزم این ملت تاریخ گواه است
کتاب گردد هزاران در هزار هـــا
نه حرف سرسریست گفتار(عابـد)
بی اندیشید! کزان طــــوفان فردا
۱۳ سپتمبر ۲۰۰۹
نیم عمرم سرشدو من، انتظار هستـــــــم هنوز
بوده ام من بی قرارو، بی قرار هســـتــم هنوز
مرغ دل در دام اونالان تپید و جان سپـــــــرد
از دم تیغ جفا اش، داغــــــدار هســـــتــــم هوز
از میء ناب لبانش، ســــــاغرِ داد و بـــــرفت
از همان یک ســاغر ناب، من خمار هستم هنوز
سوختن و ساختن بیآموخت، این تن غمدیـــــده ام
با همه جور فزونش، ســـــازگار هســــــتم هنوز
دایماْ پرسند زمن آخرکی است؟ این دل فــــریب
با همه سهووخطا ام، راز دار هســــــــتم هنوز
بوده است ملاک دوستی، راستی و عزم متــــین
اندرین صحن صداقت، مرد کـــــار هستم هنوز
در کنار بستــــرشاد، دیده ام موج ســـــــراب
(عابد)ی تحمل پذیرو، بردبار هســـــــــــتم هنوز
جمعه خان (عابد) چهارم اگست سال ۲۰۰۹ هالند
بشنو درِ سفـــــــته را ، حرف به کس نگفته را
آسان فاشش نکــــــنی ، راز به دل نهفتــــه را
حرف وعمل چوزیوراست گذشت روزچودفتراست
درج صحایف اش کنی ، اعمال خوب و رفته را
بازوء تو کار تو است، همت تو یار تو اســت
بیدار به دست خویش کن ، بخت گران خفتــــــه را
حرف رکیک بود چونیش، پس تو مزن به زخم ریش
باید به دندان کشــــــد ، تیر به زخــــــم کفتـــــه را
آنچه گذشت به هیچ سپار ، مطلب بکر و نو بیــــار
عطرش باشد خوب شمیم ، غنچـــــه ای نو شگفته را
(عابد) نخواهی کرد زیان ، پند و نصایح را بخــــوان
عاقل نمی خرد به هیــــچ ، گفت و شنــــــود مفته را
۲۰ جولای ۲۰۰۹ روتردام هالند
آنکه گوید منبعء نورم، فقط در عـــــلم و دین
حرف او را گوش دارو، طیف دید هموار کن
وعظ واعظ را شنو و در عمل کوشا مــــباش
چشم و گوش را باز دارو،حرمت گفتــــارکن
--------------------------------------
مشک فروش باید نگوید، محتوای مشک را
چونکه مشکش خود بگوید دراصالت من چه ام
بحر در بطنش هزاران دُرو گوهرخفته است
هیچگاهی دم نزد او، در رسالت من کی ام
------------------------------------------
شاخهء بالا بلند همواره می لرزد ز بـــــــاد
بر اینکه برگ و باری، خم شود رویِ زمین
برد باری و تواضع شیوه ای مردانه است
چونکه عیار میدهد سر، خم نیارد بر جبین
---------------------------------------
شکل مرغوب می فریبد دیده ای بیننده را
آنکه داند چیست مطلوب در پی مضمون رود
چونکه گفتارو عمل را انفعال عکس است
آنکه زاهد می نماید، در عمل واژ گون رود
نامش مگر تو بر من، آن یار بی وفا را
از دید من بدور دار، مکارِ بی حیا را
با درد و آه و ناله، سر را بپاش گذاشتم
رد شد زکبر و نخوت، گویا ندید گدا را
آنکه ندارد حرمت، دانی که ناسپاس است
از فرط خود ستایی، از یاد برد شما را
این یار سنگ دل من، حسن نظر ندارد
با قهر آتشین اش، سوزد همه اعضا را
دور است زشرط انصاف، دروقت مرگ نیآید
کشته مرا به غمزه، تهمت زند خـــــدا را
ثانی کسش ندیده، در سده هــــــای تاریــخ
با مکر بی ذوالش، شرمنده کرد حــــوا را
متاع عمر من بود، جور خوبان کـــــــشیدن
با نقد جان خریده، (عابد) همین جفـــــــا را
۱۸ جون ۲۰۰۹ هالند