شـــعر و مقالات ادبی
 تعزیر زبان
تعزیر زبان

در بنای این طمع، تحریر می خواهد دلم

بر زبان خاص و عام تقریر، می خواهد دلم

ظاهر مطلب مرا اقناع، نمی دارد زود

از همین رو از درون، تصویر می خواهد دلم

گرتکاپوی حیات جز انقضای وقت نیست

اندرین مورد فقط تفسیر، می خواهد دلم

افتباس دوش امروز، باز همان تکراری است

در روند بی حساب، تغییر، می خواهد دلم

گر تلاشم باز نکرد، قفل امید روز را

در تلاش زندگی، تدمیر می خواهد دلم

جز ریا بازار هستی، در بساط اش بیش نیست

در نظام این ریا، تدبیر می خواهد دلم

بیرون از باور(عابد)، انفعالی لازم است

آری! میدانم، فقط تذکیر می خواهد دلم

 

ج (عابد) ۲۹ اپریل سال ۲۰۱۴- هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393  |
 خلوت می
خلوت می

ساقی! بده زآن می مرا، تا مست و بی خودم کند

بالا تر از افلاک برد، فارغ ز هر سودم کند

بر دل مرا عشق است نهان، پهنای او است بیکران

سوزد تمام هستی ام، بی تار و بی پودم کند

لبریز کن جامی تنم، از آب پاک معرفت

این سلطه ای اغواگری، دارد که نابودم کند

بی شعله می سوزد دلم، از کثرت درد و الم

خون دل انگور فقط، عاری زاین دودم کند

از خار پندار زخمی شد، کام علائق در وجود

رستن زپندار خودم، باید که خشنودم کند

(عابد) درین فتنه سرا، جوید طروق بی ریا

آزمودن آزموده ها، نیک بخت و مسعودم کند

 

ج (عابد) ۱۷ اپریل سال ۲۰۱۴- هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393  |
 چکیده ی دل
چکیده ای دل

چکیده ای دلم را، درسکوت شب زمزمه کنید

پیش از آماچ نیزهِ آفتاب

در همان لحظه ایکه بکارت شفق پاره می گردد

یک لحظه سر خویش را

در زانوی تفکر گذارید

عمیق غوطه ور شوید

دربحر اندیشه ام

ملاحت را در بستر خیال حدس زنید

طول و پهنا را، در ترازوی تعقل گذارید

این هیمهِ دل عاشق پاک است

نمرود نظران عصر را، به طاعت می طلبد

بغض را می سوزاند، کینه را قناعت میدهد

ولی چون شمع آبله به تن

فرو ریختن قصر شب را نظاره گر است

پیش از هجوم شکر خند خواب

با تعمق تمام، با آهستگی شمرده، با یک مکث با مفهوم

مرور کنید. بلی .... مرور کنید

متیقین میشوید که خواب، با تمام شیرینی و ثقالت اش

شما را در یک نهایت بی انتها، رها خواهد کرد

اگر برطیف دید شما، غبار حسادت حایل نگردد

بی محابا بر شفته شدن خویش، مُهر تائید می گدارید

خوب باور دارم که این صدا

روزی شما را، در چپ کوچه های امید

بدرقه خواهد کرد

ناشکیبائی نکیند! زیرا به مغالطه می انجامد

با تأمل و استقامت، در تمام لایحهِ زیرین ریخته های فکری

غلیان نامرئی را، شاهد خواهد بود

روزی وقوع را، بالاخره استقبال خواهد کرد

وهمچنان این انفاس گرم و گوارا

سلطه دارسعادتِ لحظه های شما خواهد شد

هنوز این صدای معنی دار، در دهکده ای متروک تنم

زاده میشود

ولی ابر های تیره و ره گم، از تبار تعلقات

گه گهی زهر خنده می پاشند، و بی تبسم رد میشوند

میدانم .... خوب میدانم، به همچو زخم های گندیده

پتاشیم پرمنگنات با القلی فهم نیاز است

تا از نقاهت دایمی عقل نجات یابند

آخر می رسد آن روزیکه، به صداقت حرف هایم

ایمان آورید

آنگاه خواهی دید که چسان؟ توفان را معنی و غلیان را ترجمه خواهم کرد.

 

ج (عابد) ۱۹ مارچ سال ۲۰۱۴- هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در پنجشنبه هفتم فروردین 1393  |
 
سونامی

درعمق این دریا، سونامی یی برپا

کزتخریبِ موج اش، داغهاست بردلها

ازفاژه ای تندش، گل ها همه پژمرد

درخواب نازش او، دارد همیش غوغا

ازشرق وغرب برخاست، این نطفهِ ناپاک

زانرو تناسل کرد، طفلان بی القا

هنوز شب اندوه، در یاد دیروزش

امروز دُور است باور، کزشوکت فردا

درمدخل باور، پاسبان نا الطاف

آفتاب ندارد میل، آرد به ما آشا

باید تکاند خانه، چون گرد فزون گردید

با دست محال است او، با سر توان تنها

از یاد مبر(عابد)! این قوم قهار برخویش

خونت دریغ اش نیست، هنوز تویی برنا

 

ج (عابد) ۶ مارچ سال ۲۰۱۴- هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در شنبه هفدهم اسفند 1392  |
 یک صفحه از آن کتاب
یک صفحه از آن کتاب

 

درشرق، در زادگاهِ آفتاب

تناسب روز برهم خورده بود

آن روز، ملوث را معنی می کرد

بوی تُند تفنین، خفه کننده بود

آفتاب گرمی اش را گم میکرد

درآن روزگار، ناسک های شوربخت

درحریم محبت پا گذاشتند

بی تکفین جنازه ای آزادی را بخاک سپردند

میدانید در کجا؟

در زادگاه ی ما و تو

درمهد تشنج، در عرض تناقص

درطول تیرباران، درافق تاریک

درچپ کوچه های ناباوری

مصاوف با روزی بود، که قانون را

قتل اش صادرگردیده بود

خرد را به دار آویخته بودند

مردینه های تبار تفرقه

نطفه های شرارت را

دربطن زنان سترون

استاده پا القا می کردند

آن ولد ها حالا جوان شده اند

بذر انسانیت را ناپخته میدروند

شداد های شاکی را، لطف شان دشنام بود

درین آشوبستان، قصی ها را قاضی میگفتند

آنها قضایای عدلی را، در چهارراه ها فیصله میکردند

خشک سالی محبت، به سینه ها سرایت کرده بود

درقلب هیچ قهار

آیهِ عشق و محبت نازل نمی گردید

جبرئیل با جبار، طرح دوستی ریخته بود

جهالت امور محولهِ آن زمان بود

بعضی ها درتعمیم آن جدوجهد میکردند

اصالت هرشئ تعویض شده بود

شرافت انسان به وحشت اندازه می شد

دلنواز ترین آهنگ ها، سکوت من و تو بود

حرام زاده ها عیار زمان بودند

درمیان دو عیاد، ازدواج هنجار و ناهنجار صورت میگرفت

وایکه این گهواره چه تب آلود بود!

از روی نزاکت، خواب را به چشم وام میدادیم

تیغ نگاهِ هرکس آشوب می آفرید

چون از پستان شرارت امتصاص کرده بودند

صارم کُند بازیچهِ طفلان بود

این شرارت، میراثِ تبارک الایام بوده

بعضی ها برعکس معمول راه می رفتند

چون همه "من" شده بودند

همه در یک منی بی معنی

"ما" در من و تو گم شده بود

آرزو ها در تارکِ توقع کس نمی گنجید

همه نُفور کرده بودند از صراط المستقیم

ناسگالیده، بی تأمل در نمط ناپسند غوطه وربودند

خوب! اگرحالا درمقابل قاضی یی وجدان قرارگیریم

پرسیده شود، تقصیر بدوش کها بود؟

جواب شما چیست؟

بدون تردید، نکوهش احمد، محمود، ویا جونامساعد منطقه

ویا هم تراوش مقطع خاص زمان خواهی گفت

آری! لست دلایل طویلتر بوده میتواند

اما..........،

ازدشمن واقعی نام نمی برید.

به باورمن، فقرمعنوی، جهالت، خود محوری

تحمل نکردن دیگران.

مسبب چنین روز است

مرا معذور دارید، چون واقعیت می باشد.

 

ج (عابد) ۲۹ جنوری سال ۲۰۱۴- هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392  |
 رباعیات
دوستان! امروز رباعیات ذیل را با چشمان مقبول شما، در یک فضای فرحت انگیز به خوانش میگیریم.

 

از قعر زمین رفتــم، تا اوج زحل

آبی نبود آمیخته، در طعــــم عسل

جز حیله و نیرنـــگ ندیدم در راه

همگون نبوده انسان، از روز اول

***

آدم که عــــزیز و مقربِ ذات خـــــداست

بر همنوع خود گـــــویــــی، مانند بلاست

از جهت رضای حق، همیش خون ریزنـد

راستیکه رضای حق، همین طورمعناست؟

***

آدم بوده انـــــد، ز آدمــیت دُور انـــــد

از ظلمت محض، زعــــاقلیت دُور اند

زین طرز و سلوکِ آدمها مجـــــــذوبم

چون سنگ شده اند، زمعنویت دُور اند

***

حرفیکه شکسته بود، روانش سازید

برتیر مقــــــاصد ام، کمانش سازید

درآب زلال معـــــرفت غوطه اول

با تعمق بیش، او را بیـــانش سازید

***

همواره سرشت آدمهـا بوده چنین

شاهـــانِ کثیری آمده روی زمین

هریک به زمانه اش رسالت آور

دامان کــدام زخون نبوده رنگین؟

***

هرشاهی که با شرارِخون آمده است

او شاه نبوده، بلکه جنون آمــده است

مقــــــدار خونیکه تا کنون ریخته اند

زآبهای جهان هــم، فزون آمده است

***

یک روز زجمـــاد عقل خود یاد کنید

زین مکر و دروغ، محوطه آزاد کنید

باید به جهـان طرح نوین عرضه شما

زآن خــــاطر پژمرده ای ما شاد کنید

 

ج (عابد) ۲۴ جنوری سال ۲۰۱۴-هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در جمعه چهارم بهمن 1392  |
 میهن من
میهن من

میهن من، میــهن خونیــــــن من

عشق او است، دین من آئیـن من

قلب آسیــا است، مقصود و مراد

لهجه های شیرین اش، گلچین من

عشق او احتوا نموده، جـان و دل

سر سپـــردن در ره اش آذین من

مهر می بافــــد به جانم، عشق او

خــــاطراتش، صفحهِ رنـگین من

بحـــر عشق او، زند برجان موج

میپرد، بر هفت سمــا شاهین من

گرکنم ماوا، به کنـــج خلوت اش

آن روز باشــد، فقط پائیـــــن من

تعلُـــلی از یاد او، (عـــــابد) کند

میشود او، لکه ای ننــــــگین من

 

ج (عابد) ۵ جنوری سال ۲۰۱۴-هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در شنبه بیست و هشتم دی 1392  |
 
گوش کن!

عزیزم به من ناسزا بگو! ولی دروغ نگو! زیرا می

گویند، چشم دروغگو بیش از حد پلک می زند. مبادا برتو گمان برم، خداناخواسته، هفت کوهِ سیاه دربین که تو بر حرف و قول ات صادق نیستی، دروغ گفتن یعنی کشتی ای خیال در وادیی وهم شناور کردن است، باور کن عزیزم! که همچو کشتی ترا به ساحل نجات نمی رساند، در بحر ناباوری غرق خواهی شد. برای بیرون رفتن از همچو ورطهِ هولناک مراقبهِ کوتاه و تعمق بیش نیاز داری. اگر از من مشنوی، برای تغیر رویش ات اولین گام را بردار! آن هم متناسب بر اقتضای زمان، یعنی طوری متغیر شو که بر اسلوب مطروحه زندگی ثقالت ایجاد نشود. زیرا در فضای مهرانگیز شور می شگفد، محبت گل می گیرد و ریشهِ اعتماد تنومند می گردد. یعنی خود را تغیر بده، تا خود را تغیر ندهی بر دیگران تغیر را احساس نمیکنی.

بترس! از آن روزیکه دیوار اعتماد فرو ریزد، آنگاه جام اعتبارت از آب یأس لبریز خواهد شد، چقدر درد آور خواهد بود، که صدای شکست اعتماد را بگوش خویش بشنوی، اعتماد کلید آهنین است، هرقفل را میتوانی بکشایی، بزرگان میگویند اقدام به کار نیکو نیاز به وقت و زمان ندارد، هر آن لحظه ایکه شروع کنی، همان لحظه مساعد ترین موقع خواهد بود. هر اقدام جسورانه به مفهوم انجام نیمهِ از کار است، باری گفته بودم" دل بدریا نزنی تسخیر پهنا نکنی" میدانی جسارت و درایت در اجرای امور عنصر حتمی اند، میتوانی تجربهِ دیگران را ملاک عمل خویش قرار دهی. باید تذکر دهم که اشتباه جزلاینفک زندگی انسانهاست، استباه زمانی صورت میگیرد که عجله کنی، چون گفته اند که تعجیل تمرین خطاست، لهذا در اجرای امور جسور و صبور باش، دلهره و مذبذب همواره سد راه زندگی بوده، از اشتباه نترس چون انسانها واجب الخطا اند.

از شکست مأیوس نشو! عالمی میگوید" هر آنکه در هنگام شکست نشکند پیروز است" بنا بر مفهوم همین اصل بی باکانه در دل حوادث فرو برو تا اکسیر زندگی را بدست آوری. با کمترین کوشش میتوانی در کویر دلم قصر اعتماد اعمار کنی.

ج (عابد) ۱۶ نومبر سال ۲۰۱۳-هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در پنجشنبه نوزدهم دی 1392  |
 در کویر آرزو
در کویر آرزو

وصف موزون قد ات، سطر و خطِ دفتر من

نازی مخموری دو چشم، جادو و هم جابرمن

ببین! در زیر قــــدوم ریخته کنون گوهـر من

تو که نادیده چرا؟ گوهــــــر خونبار دو چشم

رفتی و تازه نمودی، به تنم شعله ای خشـــــم

دل تماشای تو داشت

فصل آشای تو داشت

میل و کوشای تو داشت

دُور مرو! دُور، دُور مرو! دُور

میروی! صبر که از دیده گوهر می ریزد

ببین! از کانون درد، شهد و شکر می ریزد

بخدا صبربخدا، لحظهِ صبربخدا.

***

مایعــــات، شهد و شراب، در تنِ من ناله شده

خاطرات، زرد و نیلاب، از غم صد ساله شده

حــــــاصلات، مفت خراب، ازشدت ژاله شده

حال بشان نخل امید! برزمین خاره ای من

بگذار مرهم وصل! بر تن صد پاره ای من

چون تو فردای منی

چون تو سودای منی

چون تو دنیای منی

دُور مرو! دُور، دُور مرو! دُور

میروی! صبر که از دیده گوهر می ریزد

ببین! از کانون درد، شهد و شکر می ریزد

بخدا صبربخدا، لحظهِ صبر بخدا

 

ج (عابد) ۴ جنوری ۲۰۱۴-هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در یکشنبه پانزدهم دی 1392  |
 آشوبزاده
آشوبزاده

میرسد بــــگوش کس؟ این صدا، صــدای من

کهــــــکشان و هفت افـلاک، مشنوند نوای من

گریه ام شرارِ دل، مــــــی بلعــــــد نشاط عمر

ناله را کنـد تفســـــیر، در نــــــگاه لقــــای من

درستیـــغ و طول و عرض، جستجوی اکسیرم

مرهمــــی طبیب عصر، کی کند شفــــای من؟

شوری سینه ام سرکش، می خروشد چون دریا

از تلاطـــــــم امواج، مشهود است فنــــای من

کــــی بینــــد موانع را؟ عـــــاشق حقــیقت جو

این تــــلاش تُنــد و تیـــــــز، میشود بــلای من

بی ز امرحق برگـــــــی، برزمین نمـی افتــــد

چون سرشت ناهمگون، خواسته بود خدای من

خلقت ام چنین بوده، پس کجــاست؟ مرا تقصیر

من رسام راستی ام، نیست همین خطــــای من

حـــــال به رگ رگی الفاظ، سوژه ها را آوازم

بی هنر کنند عیبــــم، در صداست بقــــــای من

ازتزلزل روزگار، دور ز تعــــریف (عـــابدم)

حــال شما کنید تعین، در چه حـــــد جزای من؟

 

ج (عابد) ۱۳ نومبر سال ۲۰۱۳-هالند

|+| نوشته شده توسط جمعه خان عابد در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392  |
 
 
 
بالا