مغز مطلب محتوا است، شکل آن باشد چو بو
گر ز عمق دل برآیــد، می کند دل جســـــتجو
گوهر تمکین الفاظ را، کند فاش تقریـــــــرش
می کنند آهنگ و معنی، با درایت گفـــــــتگو
صوت ناهنجار ناطق، گر چــشاند طعم علم
جاگیرد در قعر ظلمت، گر نشان باشد ز او
با دم تــــیغ جسارت، کس نشد فاتح ای قلب
میتوان شد حاکم دل، لیک به یک حرف نیکو
بر پیکر عریان مطلب، تاج منطق را گــذار
بر میزان عدل و انصاف میکنی کسب آبرو
دایماً (عابد) تراشی از سخــن صور خــیال
ثقلت فهم کـــــلامت، آن زیــــان آرد بتــــــو
جمعه خان(عابد) ۱۲ دسیمبر سال ۲۰۰۹ هالند
ســـــیرآزادی نیـــــــازم، عادت آرام داشت
لیک تلاش آخـــــرینم طعمه در کـــام داشت
جز تپیــــدن چیــست، پاداش در جــــــــهان
غــــیرتم از اشک آبرو قطرهءدرجـــام داشت
چهره ای ملموس الفت دور از شکل عــــبوس
محـــــــتوای اعـــتمادم بر خودم دشنام داشت
لفـــــظ و معنی ام ز منظورباشد اوالهام غیب
ورنه این آهــــنگ محزون معنیِ ابهام داشت
باد سوزان تموز خــــــشکاند، حاصل وجود
با یقین گویم که این باغ میوه های خام داشت
رفـــــته ام در بام ایام می زنم کوس امیـــــــد
وادی و دشــت تمــــنا در قبال اش دام داشت
شام آرزو و تلاش ات چون نشد صبح امـــید
شیوه ای ابرازت (عابد) کوشش نا کام داشت
جمعه خان (عابد) ۶ دسیمبر ۲۰۰۹ هالند
بی بین آن سرو سرکش را
غرور بارد ز هر گام اش
زمام این فلک گویی
به کام او فرو گشته ..........
چرا از یاد برد عاقل؟
که هر شامی سحر دارد
وهر آغاز به انجامی بی پیوند
به یاد آور شکوهی شهر غزنی را
هنوز در آتش غوری نمی سوزد؟
ابوالقاسم فردوسی، عجب مرد سخن دانی
زپندار نفیس خویش
به زر ناب نوشت خامه
او را نام کرد شاهنامه
سنائی هم سخن پاشید
برونی در رصد خانه
که حدو عمق آن دوران
شده بر ما کنون ارمان
کجاست آن بلخ باستانی؟
زبیداد مغول گوید
که اعمال نامهء آن عصر
به فرتوت صفحه کاغذ شده محفوظ
شکوهی عصر قیصر را
رواق قصر روم گوید
زپهنای طویل قرن، همه رفتندو ما ماندیم
گذشت و محو شدو باقی
به قطر تاریخ ها افزود
کجا شد حشمت دی اش؟
که اجلال اش نمی بینی
گذشت روز کند افزون
دروس و پند و اندرز را
اگر شایسته نیست شاگرد
نگیرد پند ز هیچ مورد
جمعه خان (عابد) ۳۰ نومبر ۲۰۰۹ هالند
خود شناسی
جان من در خویش فرو رو، تا بیبین خویشتن
باب این درگه گشا که ، بشنوی از دل سخن
تا به کی جوئی عیوب را دروجود غیر خویش
با همان دید که داری یک نظر سویت فـــــگن
گر تو تغیر می پسندی، جان گذار در معرضش
منظورم باطن خویش را، نه که ظاهر بــــدن
ساکن و ساکت مباش که میشوی عاطل به کار
با متانت خار زار را مـــــیتوان کرد گلـــــشن
گر شناسی گوهر خویش سیر کنی در لا مکان
گوهر آدم صفت را در عمل بین مبرهــــــــــن
در عــــمل تقوا نداری لافی از تقــــــــوا مزن
مـــتقی هم گــــاه گاهی می گـــــــیرد دین شمن
(عابدا) بر موشگافی های خویـــش نقطه گـــذار
چونکه خار و گل رویند هر دو یکسان در چمن
جمعه خان (عابد)۱۵ نومبر سال ۲۰۰۹ هالند
محتوای هرسیاهی بر ســــیه کار رنگ شود
آنکه می جوید جفا را هر کلامش جنگ شود
چونکه در پهـــــنای دیدش نقطه گشته عاطفه
سایه ای ادراک عقلی برپــــــیامش تنگ شود
دامن عجز را توان با تــــــیغ ایام پاره کــــرد
لیک محال آید زدودن، لکه ای که نــنگ شود
کسر تعقل چــــــیره گردد آتشی جولان کنـــد
جسم عاری از درایت واقــعاْ چون سنگ شود
آنکه ظاهر میــنماید، نیست مطلوب باطنـــــش
درک این معنی فراخ است پای راوی لنگ شود
دامنــت را پاک دار(عابد) کزین لوث زمــــان
پرتو اندیشه ات برقلب مـــجروح چنگ شــود
جمعه خان(عابد)۲ نومبر۲۰۰۹ هالند.
خدایا تسکن دردم اعطا کن
به جان جابرو ظالم جـــــفا کن
چرا بر من چنین احساس دادی؟
بگیر پیکر زغـــم هایم رها کن
مرا مفهوم خلقت درد کشیدن
ندارم نام فـــقط دردم صدا کن
زآه و ناله واجـــماع دردم
به جـــان دشمن خــــاکم بلا کن
علاج درد مزمن خاک میهن
بریز بر آن کمی سوزش دوا کن
غم غربت سراست دوری زمیهن
به وصل آغوشش دردم شفا کن
زیاد او اگر تعلـــل پســـندم
بگیرروح ام و صعودش درهوا کن
به تیغ کند کشندم باک ندارم
مگر از تــیغ ننگ بارم ابا کن
اگرشرط تعالیست خون (عابد)
ندارم من دریغ جــانم فــدا کن
جمعه خان (عابد)۲۶ اکتوبر۲۰۰۹ هالند
تهی گشت سفره ام، زخوردن فقط قسم ماند
دورم زدفترو دیوان، بیادم قلــــــم ماند
چون خاطرم از کسرت غم سیقلی شده
در لوح خاطـــــرمن، نقش پای غم ماند
در ســیر زندگی چوانبار گردیده غــــم
شادی سریع گذشت، بدل ها الم مـــــاند
از شاخسارادب چــــــیده بودم دسته گل
پژمرد ز باد جهالت به جایش عدم ماند
جاویــــــد باشدش نام نیـــکو بعد مرگ
هر آنکه در راه رسالت قـــــــــدم ماند
(عابد)بـــــــــیآموز ز عیاران پاک نهاد
قایم به قول بودند، زایشان کـــــرم ماند
جمعه خان (عابد)۱۱ اکتوبر ۲۰۰۹ هالند
در جستجوکام دل، در آتش فرو روید
بر دامن نیاز، سنگ قناعت بییفگنید
از تخته خیز حوادث،فروغ امید جلوه گرکنید
محموله های خفت و خواب را،
بر باد های تندو تیز گذر، به وامش واگذار شوید
چون جام و جوی هر دو لبالب ز انبار اشک و خون
که گل شاخه های شیاد عصر ما، شگوفان شده کزان
ای خفته گان نیمه ره، رسیده زمان آن
از خون خوشه های خشم اهریمن، خرمنی بپا کنید
از آهء گرم و جانگداز خویش، آتشی زنید بدان
از کمان درایت، مدارید تیر بی هدف رها
چون سینهء مطلوب نمی درد
تا کی در بستر اشکهایء بیدریغ خویش می لمید
بر خیزید که آبستن است زمان، که نوزاد آن
فقط آشوب است و بس.
جمعه خان (عابد)۲۹ سپتمبر۲۰۰۹ روتردام
آنکه پی دل رود، رفت بــــــکام جنون
کسب ثمر چون قلیل، درد فراقش فزون
دل به دریا مزن، موج و خــطر لاجرم
شاهین اندیشه دار، دور ز گرد زبون
از ریی تعقل و فهم، رو به کــــاخ فلک
نیست بکا رگه محل خالی زمکرو فسون
مفهوم این زندگی، نیست فقط بندگــــی
نامی ز خوشتن گذار، باقی بدنیای دون
تکیه به عزمت بکن، چین مپیچ برجبین
از دل خارا بکش،مقصود جان را بیرون
کس زمادر نزاد، حــــاتم طـــایی نــــژاد
سعی رساند ترا، در طی سال و قـــرون
(عابد) سنت پسند، حد وسط پـــــیشه کن
چونکه زافراط روان عوض آب جویخون
۲۱ سپتمبر سال ۲۰۰۹ جمعه خان (عابد)
کزین طوفان که سمتش نیست پیدا
بباید داشت هراس هر پیرو برنـــا
اثر از برف و باران تا کنون نیست
ولی اشکها روان است همچو دریا
حکام شرق و غرب اصرار دارند
که این خطه خطر خیزاست بدنیــا
کدامین گنج درین خاک است مدفن
تراکم کرده این جا گبرو ترســــا
اگر سیر نظرداشــتند به یک جهت
چرا می بود فراوان جنگ ودعوا؟
گمانم درس تاریـــــــخ را نخواندند
به سرمی پرورانند فکر بی جـــــا
به عمق تاریخ ما گر روند پیـــــش
که تصدیق می کنند کار نامه ای ما
به رزم این ملت تاریخ گواه است
کتاب گردد هزاران در هزار هـــا
نه حرف سرسریست گفتار(عابـد)
بی اندیشید! کزان طــــوفان فردا
۱۳ سپتمبر ۲۰۰۹